تبليغاتX
عاشق خوبی ها

عاشق خوبی ها

عاشق خوبی ها

سلام به وبلاگ من خوش اومدین
امیدوارم از بودن تو وبم لذت ببرین
اگه خواستین منو لینک کنین با اسم عاشق خوبی ها بلینکین
بعد خبرم کنین تا لینکتون کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 12:30 توسط ارغوان |


عنوانی نداره!

این روزا حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی حوصله تایید کامنتارو!امروز اولین امتحان ترمو دادم یادش بخیر یه سال شد!!!!مثه اینکه دیروز بود تازه از امتحان رسیده بودم اومدم نت دلم یهویی خواس که وب درس کنم واسه خودم فکر نمیکردم یه سال طول بکشه آخه هر وبی که زدم دو سه ماه نشده یا حذفیدم یا اینکه یادم رفته آپش کنم ولی اینکیرو نه یه چند باری شده که بخوام حذفش کنم ولی نکردم نمیدونم چرا؟!

شاید در آینده نزدیک اینم بره پهلو یکی های دیگه یا شایدم نه!

این روزا دلم گرفته یه حس عجیبی دارم نمیدونم چیه!!!

نمیدونم چی شد که یهو آپ کردم همینجوری اتفاقی لپ تاپو اوردم تو اتاقم روشنش کردم به نت وصل شدم بلاگفارو زدم دستم رف رو پست مطلب جدید و این جملات ظاهر شدن!!!

در هر حال زندگیه دیگه تا ادامه داره تو هم باید پا به پاش بری...

فعلا!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 13:34 توسط ارغوان |


حال خراب این روزای هر کسی...


سلام به تو که میبینی چی مینویسم برات ... دل بستم به زندگی و تو رو خیلی جاها فراموش کردم ... خیلی جاها عشق و دوست داشتنتو ندیدم ... خیلی روزا شد که سرت داد زدم  و خیلی بد شدم برات... دنیا پرست شدم و  فراموش کردم دارم چکار میکنم ... این روزا اون یکی خودم میگه سزای تو همینه که پشیمون بشی... دوباره در گوشم میگه حقته وقتی کنارش میزنی اینجوری تنها و بی کس بمونی... دلم داره غصه میخوره به قیمت محبته خودت دوباره اومدم پیشت بگم بازی تموم شد... اره من باختم عزیزم قبول دارم همیشه بازنده من بودم و بازم خواهم بود ... اما دلم میخواد بهت بگم نبودنت  تو دلم برام قیامته ... با یه جمله ساده میگم ...دوست دارم خدا جون واقعا بدون تو ته دلم خالیه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 18:33 توسط ارغوان |


ولنتاینو تمدید کردن

سلام حال و احوالتون چطوره؟این اولین باریه که بعد مدت ها میخوام نوشته خودمو بذارم!

امروز با دوستام داشتیم از کلاس زبان برمیگشتیم ولی عجیب بود نمیدونم من امروز دقتم به اطراف زیاد شده یا اینکه...

هر کجارو که نگا میکردم یه دختر با یه پسر میدیدیم ولی ولنتاین که دیروز بود!

به دوستام میگم:بچه ها ولنتاین هم تمدید میشه!؟؟؟

راستی از این به بعد هر چند وقت یه بار آپ میکنم خوشحال میشم بیاین.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 19:6 توسط ارغوان |


خدای من...

خدای منو ندیدین؟

آره گمش کردم.نیست.....دودستی گرفته بودمشا اما نمیدونم چی شدیهویی.از همون بچگی که مامانم بهم میگفت خدا حتی از اون کوهه که از این دور هم تو دستم جا نمیشه بزرگتره. از همون موقعی که میگفت حتی از فرانکی هم که هه رو میزنه زورش بیشتره.از همون موقعی که میگفت از بی بی هم که همیشه شکلات خارجی با پول تو جیبی زیاد میده هم مهربونتره. از همون موقع سفت گرفته بودمش که مثل اوندفعه ای که مامانو تو بازار گم کردم خدا رو گم نکنم. آخه خدای به اون خوبیو حتما میدزدن. مثل اون ماشین گندهه که دایی آورده بود تا اومدم حیاط آب بخورم یکی بردش. اما الان میبینم گمش کردم.نه دزدیدنش.آره حتما دزدیدنش. همونا که کتابای کلفت مینویسن.همونا که میگن اگه خدا هست پس چرا این همه بدبختی داریم تو دنیا. هموناکه میگن اگه خدا داریم چرا اینجوری مردمو تو عذاب میذاره. همونا که میگن اگه نماز نخونی خدا میذارتت تو جهنم اونجاکه آتیشش از تنور سنگکی هم داغتره همونی که اون دفعه که بابا خریده بود سنگش چسبید به دستم بعد از 15سال هنوز جاش هست. همونا که میگن اگه دروغ بگی خداسیخ داغ میذاره رو زبونت اونوقت راستشم که بگی خودشون بدتر میکنن. همونا دزدیدنش. همونا..مگه خودشون خدا ندارن؟؟؟چطور دلشون اومد؟؟؟؟ حتما خدای من مهربونتر بوده که دزدیدنش.

دیوونه نشدم.کفر هم نمیگم.جدی جدی بود.دلم برای خدای خودم تنگ شده. خدای خودم. خدایی که شبایی که تو عالم بچگی گریه میکردم به هر دلیلی میومد کنارم میخوابید. آره همون خدایی که با مثالهای مادی آروم آروم تو ذهنم ساخته بودن. اونقدر برام مهم شد که خیلی چیزارو روم نمیشد بهش بگم.اونقدر برام قوی شد که دیگه برای مسائل کوچک و بی ارزش من پایین نمی اومد.دلم برای اون خدایی که فکر میکردم از خوشگلی مثل مامانمه همونی که هزاربار تو آسمون دیدمش هزاربار بوسش کردم, دلم براش تنگ شده. خدایا کمکم کن که بازم پیدات کنم و بیام تو بغلت

آره خداجونم کمکم کن تا دوباره پیدات کنم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 20:53 توسط ارغوان |


سخته...

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته


به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه



اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 18:56 توسط ارغوان |


سلام!

امیدوارم که حال همتون خوب خوب باشه.عید خوش گذشت؟

تا یادم نرفته کسایی که عیدو بهم تبریک گفته بودن ممنونم.

این دفعه اومدم تا از همتون خداحافظی کنم البته کسایی که میان وبم وقتی نت اومدم میام وبشون.

مواظب خودتون باشین تا سلامی دوباره همتونو به خدا میسپرم شاد باشین و شاد زندگی کنین.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 20:5 توسط ارغوان |


...

سلام...

خوبین...

بابا افسردگی گرفتم...

این چه وضعشه روز به روز آمار نظراتم میاد پایین...

میاین همینطوری نرین...

آخه مگه چقدر وقت میگیره دو کلمه حرف نوشتن؟

بگذریم عید چطور بود؟خوش گذشت؟

ما رفته بودیم ولایت!

خوب بود یه دیداری تازه شد...

خب مثل اینکه داره واسمون مهمون میاد باید برم.

فقط نظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظر یادتووووووووووووون نره!

تا چهارشنبه هفته بعد خدانگهدارتون.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 18:51 توسط ارغوان |


قربونت برم خدا خیلی ماهی

یه سلام پاییزی به همه آجی ها و داداشی ها...

حالتون خوبه؟این هفته چطور بود؟

حال منم اگه امتحانا و درسا بذارن خوبه...

آهنگ وبم چطوره؟؟؟تازه گذاشتمش.

این یه هفته رو خیلی کلافه بودم هر چی امتحان دادم بیشترشو خراب کردم اصلا از خودم یه همچین انتظاری نداشتم!!!باید درستشون کنم دعام کنین.دبیر ریاضی مون یه حرفی زد که خیلی قشنگ بود(اشک هایی که الان در شکست میریزیم عرق هایی است که در وقت سختی نریختیم)خلاصه همین بود اگه دستخوش تغییر و تحول هم شده باشه به بزرگی خودتون ببخشید!درضمن تا یادم نرفته شرمندتونم که تو آپ قبلی ناراحتتون کردم خب یه همین وبو داریم و حرف های دلمون!

راستی آجی مریمیم هیچیش نیس.خداااااااااااااااااااااااااایا شکرت خیلی ماهی...

از دوستای گلم که نمیتونم برم پیششون عذرخواهی میکنم واقعا وقت نمیکنم ازم دلگیر نباشین حتما در اولین فرصت میام وبتون.

راستی پیشاپیش عید قربان رو واسه همه تون تبریک میگم.

تا چهارشنبه بعد همه تونو به خدای نازنینم میسپرم.منتظر نظرات خوبتون هستم.

سر بروی شانه های مهربانت میگذارم

عقده ی دل میگشایم

گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 18:9 توسط ارغوان |


اونایی که رفتن...

سلام من به همه ی دوستای گلم.

امیدوارم که حالتون خوب باشه.

امروز حالم افتضاحه...

یه تصادف.یه درد ناگهانی و بعد خاموشی تا ابدیت...

آدم که فوت شدن بعضی ها رو میبینه.مریضی هارو میبینه فک میکنه این چیز ها فقط واسه اوناس و واسه خودش اتفاقی نمی افته درحالی که فقط یه زلزله چند ریشتری مثل همون که تو وان ترکیه اوند لازمه تا زندگیشو از دست بده.

به قول آجی مریم بیماری هایی مثل سرطان واسه همه مون هس.مرگ همین بغل گوشمونه فقط ساکت یه جا نشسته تا وقتی که زمانش رسید...

بچه ها واسه آجی مریمم دعا کنین.واسه همه دعا کنین.

آدم که خوب فکر میکنه میبینه دنیا ارزش هیچی رو نداره.

چون باید همه اونایی رو که دوس داری بذاری و بری.

فقط خودتی و خودت تو یه قبر یه متری هم اونی که تو یه خونه ۲۰۰۰ متری زندگی میکنه هم اونی که تو یه خونه ۶۰ متری!

بعد اون همه میزارنتو میرن.فقط تا چهلم اسمت هست و حرفت دیگه بعد اون دیگه نه خودت هستی و نه اسمت...

واقعا که انسان از یه لحظه بعدش خبری نداره...

وقتی که میتونیم باهم خوب باشیم چرا بد باشیم؟؟؟چرا باهم دعوا کنیم؟؟؟

چرا زندگی رو سختش میکنیم؟؟؟مگه چقدر زندگی میکنیم که بخوایم نصف بیشترشو اینطوری بگذرونیم؟؟؟

بغض گلومو گرفته میخوام زار بزنم و بگم خداااااااااااااااااااااا آخه چراااااااااااااااااااااا؟؟؟

چرا آدم های خوبو میبری این همه آدم بد...

نمیدونم چی بگم...

 واسه اون عزیز تازه از دست رفته و جوان ناکام طلب رحمت و واسه بازماندگانش طلب صبر دارم.

خواهشا واسه ی شادی روحش یه فاتحه بخونین...

همیشه شاد باشین و شاد زندگی کنین.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 18:39 توسط ارغوان |


این روزها...

یه سلام گررررررررررررررررم تو این  روزهای سرد به همهگیتون.

آبجی مریمی منم که به سلامتی یه سری به ما هم زد.قربونت برم آجی خیلی دوست دارم

بلهههههههههههههههه اگه خدا بخواد فردا نه اون یکی فردا نامزدی داداشمه که الهی قربونش برم.

این روزا بد جوری استرس دارم طوری که صبا ساعت ۵ بیدار میشم و دیگه نمیتونم بخوابم.

فردا قرار نیس برم مدرسه.امتحان شیمی هم داشتیم فردا که دبیرمون گف که باید امروز بدم خلاصه درسای چهار تا زنگ یه طرف این شیمی هم یه طرف.

دبیر آمارمون هم ناغافل امتحان ازمون گرف که هیچکی نخونده بود حالا من بماند!

شنبه هم امتحان ریاضی داریم حالا اینو کی میخواد بخونه من نمیدونم؟؟؟؟

دیگه چی بگم...

مراقب خودتون باشین دوستای خوبم.تا هفته ی بعد چهارشنبه خدانگهدارتون.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 15:50 توسط ارغوان |


حالتون چطوره؟

سلام دوست جونا خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم براتون یه ذره شده بود.

خیلی تشکر ویژه دارم از همه تون که منو از یاد نبردین و بهم سر میزنین

خب خب چی بگم

این که جمعه امتحان قلمچی دارم.راستی یه سوال:این امتحانات واسه کنکور موثر واقع میشه؟(چه لفظ قلم!!!)

این هفته که داره میاد اگه خدا بخواد و گوش های شیطون کر نامزدی داداش گلمه.

داداشی این جا میگم که خیلی دوست دارم انشاالله خوش بخت شین

مخلصیم داداشی

منتظر نظرات خوبتون هستم.

تا بعد بابای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 18:29 توسط ارغوان |


جمعه س دیگه!!!

دلم گرفته است دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را بر تاریکی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد


این شعر فروغ فرخزاد بود

چه خبر؟خوبین؟

دلم یه هویی هوایی شعر کرد نمیدونم شعر خوبی انتخاب کردم یا نه؟؟؟

امروز خیلی درس خوندم.مغزم داره میترکه.

فک کنین از صب که بیدار شدم زیست.شیمی.فیزیک.زبان خوندم

الانم باید برم ریاضی بخونم خیلی کار دارم...

همیشه شاد باشین تا بعد خدانگهدارتون.

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 19:16 توسط ارغوان |


دیگه واقعا دارم میرم.

سلااااااااااااااااااااااااااااام.یه سلام مهری به همهتون.خوبین؟سرما نخوردین که؟؟؟

خداروشکر.

منم...اوم...خوبم.

راستی اومدم بگم که تا تابستون سال دیگه منم دارم میرم.آخه درسام سنگین شده.باید از هر فرصتی برا درس خوندن استفاده کنم.بنابراین وقت نمیکنم بیام نت...

در هر حال...

واسه همتون آرزوی سلامتی دارم.میدونم که بعد یه مدت منم فراموش میشم و یه دوستای جدید دیگه میان

ولی هر وقت اومدم نت میام وبتون.

برام دعا کنین درسام خوب باشه با نمرات عالی.

تا تابستون سال بعد خدااااااااااااااااااااااااااااااااحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 21:14 توسط ارغوان |


باز دوباره شروع شد...

سلام خوبین؟

من دلتنگم!!!

آخه امروز یه هویی خونه مون خالی شد...

هم آجی جونم اینا امروز رفتن هم عموم اینا.داداشیم هم که از دیزوز رفته وایییییییییییییییی دارم میترکم نه به این که دیروز خونه ترکیده بود نه به این که الان همه جاش خالیه

داداشم که زنگیده بود باهم حرف بزنیم کم مونده بود بزنم زیر گریه به زور خودمو نگه داشتم...

از طرف دیگه یکشنبه مدرسه ها شروع میشه من اصلا آمادگیشو ندارم بغض گلومو گرفته بدجوری.خونه خیلی سوت و کوره

اصلا نمیدونم چی دارم میگم حالم افتضاحه...

از شما چه خبر؟

وای باز دوباره بی خوابی.باز دوباره باس از ساعت ۵ صب بیدار شیم درس بخونیم

باز دوباره استرس درس و مدرسه شروووووووووووووووووووووع شد

بیخیال...

ولی هرچی باشه خودمونیم مدرسه یه چی دیگه س نه؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 18:57 توسط ارغوان |


باز آمد بوی ماه مهر

بله ماما نی ناز ما هم که از سفر اومد به سلامتی

کلی شادو شنگولم وقتی که رسید کلی موخ مامانی مو خوردم بس که سوال پرسیدم دیکه آخر سر گف:زبون به دهن بگیر دختر ببینم چی به چیه.البت نه به این غلظت ها ولی تو این مایه ها آخه طفلک مامانم نیم ساعت شبو خوابیده بود

منم الانی سرما خوردم چه جورم

راسی تا یادم نرفته مدرسه ها که یواش یواش داره باز میشه و دیگه درس و کتاب و بله...

اصل حرفم این بود که ایام مدرسه سعی میکنم هر پنجشنبه آپ بذارم پس بازم بیاین وبم.نرین و دیگه حاجی حاجی مکه ها!!!

امسال میخوام تو المپیاد شیمی و زیست شرکت کنم اگه خدا بخواد قبول شم

دعام کنین

البت تا شنبه هستم هر روز

تا فردا بای بای

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 19:50 توسط ارغوان |


دیگه...

هیچی همینطوری اومدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 19:45 توسط ارغوان |


امروز خوب بود

یه سلام گرم به بروبچ.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟الهی شکر.

منم...اوم....خوبم.

امروز دوست نازم اومده بود پیشم کلی باهم حرفیدیم ولی باز حیف...

چرا؟چون که بیشتر از نصف حرفامون موند!!!

ناهار امروزو زن دادای گلم پخته بود که دستاش درد نکنه خیلی خوش مزه شده بود.

قراره الان منو دادا و زن دادا بریم بیرون یه هوایی عوض کنیم.

راستی مامانیم جمعه هشت صبح میرسه وایییییییییییییییی سوغاتی یعنی اول از اون یه ماچ آبدار از صورت مامانی!!!

خب دیگه برم نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 18:20 توسط ارغوان |


باز دلم گرفت.


نمدونم چرا دلم یه هویی گرفت...دلم واسه مامانم تنگ شده...اینم آهنگ ماه عسل 88 هستش همچین خاطره ی خوبی از اون سال ندارمولی از این آهنگ خیلی خوشم میاد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 20:56 توسط ارغوان |


این یه هفته من

سلام بچه ها خوبین؟

ببخشید این چند روزه منو که نبودم نتم قطع بود.[ناراحت]

بگذریم...

بگم براتون از این روز هام!!!

دیشب باهمدیگه رفتیم و مامانی مو رسوندیم فرودگاه آخه میخواد بره مشهد اونم واسه یه هفته از وقتی راه افتادیم تو ماشین همه اش بغ کرده بودم وبیرونو نیگا میکردم ولی هرجوری که بود گذشت...

حالا بگذریم...

امروز دوتا مهمون گل دارم زن داداشم و آجی نازش از صبح یا به مامانم زنگ میزدم یا به آجیم که از درستی تهیه ی غذا ها مطمئن بشم خلاصه که کلافه شدن از دستم ولی خدارو شکر غذاها خوب بودن.

خب دوستای نازم شرمنده که بیشتر در خدمتتون نیستم آخه باید برم چایی بذارم تویه فرصت خوب میام و به همه تون سر میزنم.یعنی تا اونجایی که الان بتونم میام پیشتون پس فعلا.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 19:9 توسط ارغوان |